روزها گذشت تا يک روز ، کسي آمد که با ديگران فرق داشت .
قطعه گم شده پرسيد : " از من چه مي خواهي ؟ "
_ هيچ
_ به من چه احتياجي داري ؟
_ هيچ
قطعه گم شده باز پرسيد : تو کي هستي ؟
_ دايره بزرگ گفت : من دايره بزرگم .
قطعه گم شده گفت :
" به گمانم تو همان کسي هستي که مدتهاست در انتظارش هستم شايد من قطعه گم شده تو باشم "
دايره بزرگ گفت : اما من قطعه اي گم نکرده ام و جاي براي جور درآمدن تو ندارم .
قطعه گم شده گفت : " حيف ! خيلي بد شد . چقدر دلم مي خواست با تو قل بخورم ... "
دايره بزرگ گفت : تو نمي تواني با من قل بخوري . ولي شايد خودت بتواني تنهايي قل بخوري .
_ تنهايي ! ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 22:39  توسط
|
ــ کی هستی تو ؟ عجب خوشگلی!
ــ ...
ــ بیا با من بازی کن . نمی دونی چقدر دلم گرفته ...
ــ نمی تونم . آخه هنوز اهلیم نکردن .
ــ اهلی کردن یعنی چی ؟
ــ ...
ــ اهلی کردن یعنی چی ؟
ــ چیزیه که پاک فراموش شده . معنیش ایجاد علاقه کردنه .
ــ ایجاد علاقه کردن؟
ــ تو الان برای من یه کسی هستی مثل بقیه آدما . نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو به من. اما اگه منو اهلی کردی هردوتامون به هم احتیاج پیدا می کنیم . تو برای من میون همه ی عالم موجود یگانه ای می شی من برای تو .
ــ ...
ــ آدما این حقیقتو فراموش کردن ولی تو نباید فراموشش کنی . تو تا زنده ای نسبت به اونی که اهلی کردی مسئولی .
ــ من مسئولم ...
+ نوشته شده در جمعه 27 آبان1384ساعت 21:19  توسط
|
تا حالا سراغي از خودت گرفتي توي خلوت ؟
خلوتي که تو رو روبروت بشونه توي آينهت ؟
تا حالا قلبتو تو سکوت شنيدي ؟؟؟
تا حالا خود بي نقابتو تو آينه ديدي ؟؟؟!!!
+ نوشته شده در جمعه 20 آبان1384ساعت 22:26  توسط
|