نخند ...
می خواست برود ، ولی چیزی او را پایبند کرده بود ؛ می خواست بماند ، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید می خواست بنویسد ، قلمی نداشت ؛ می خواست بایستد ، چیزی او را وادار به نشستن می کرد ؛ می خواست بگوید ، لبان خشکیده اش نمی گذاشتند ؛ می خواست بخندد ، تبسم در صورتش محو می شد ؛ می خواست بـپرد ، دیگر آسمانش تنگ بود ؛ می خواست دســت بزند و شـادی کنـد ولـی دســــتانش یـاری نمـــی دادند ؛ می خواست نفـس عمیقی بکشد و تـمام اکـسیژن های هــوا را ببلعد ، اما چــیزی راه تنفسـش را بسته بود ؛ می خواست آواز سر دهد ، نغمه اش به سکوت مبدل شد ؛ می خواست اسبش را زین کند و به انتهای دشت بتازد ، اما اسبش مرد ؛ می خواست پنجره کلبه اش را باز کند و از دیدن زیبایی ها لذت ببرد ، اما با اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت این کار برایش غیر ممکن بود ؛ می خواست بی پروا همه چیز را تجربه کند ، ولی دیگر فرصتی وجود نداشت ؛ می خواست پرنده زندانی در قفس را پرواز دهد ، ولی ناتوان بود ؛ می خواست گلی بچيند و به کسي که به او خيره شده بود بدهد دستش جلو نمي رفت ؛ مي خواست به ... بگويد دوستش دارد و عاشقش است ، قلبش گشوده نمي شد ؛ مي خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش روز هاي رفته برگردند . آخر او عکسي در قابي کهنه بود که توان هيچ کاري را نداشت .
مي خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکيده بود . يادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت
" بگو سيب " از دنيا گله نمی کرد . دلش می خواست اگر نمی تواند کاری بکند فقط بگويد " سيب ".
اگه دلي زنداني تو شده
به گرفتاريش نخند
