خدا شنید ؟ ...
يکي بود ، يکي نبود . زير گنبد کبود ، يه آدمي ، تنهاي تنها ، زير يه درخت سيب ، سيب سرخ ، نشسته بود ... با خودش قصه مي گفت ، شعر مي گفت ، تنهائي خنده مي کرد ، گريه مي کرد ، تنهائي ... . تنهائي راه مي رفت ، شعر مي خوند ، بازي ميکرد ...
و مثل غزال زخمي ، تنهائي زندگي مي کرد ؛ نه ، نه ، زنده بود ، اما زندگي نمي کرد ... اون مرجان زمين هميشه خاکي ما بود ...
هيچکس اونطرف نبود که به داد دلش برسه ... براي همين ، شبها ، روي تخت خوابي از گلهاي ياس ، زير رو انداز آسمون باز ، با الهه هميشگي خودش ، به قشنگي گل نسترن ، با سوگل افسانه اي عشق خودش ، نداي ربنا آتناي آيه خداي مريم رو زمزمه مي کرد و ترانه اعماق دلشو مثل عسل شيرين به گلهاي مليناي زمونه هديه مي کرد .
گريه مي کرد ... توي دلش با کمک از الهام عشق ، مي گفت : خدا ... خداي من ... خدا
چي ميشد ؟ ... چي مي شد توي اين دنياي پر از آدما ... کسي از جنس بهار ... دلش رو با من يکي مي کرد ؟
يکي ...
تا من هم ، دست سبزش رو بگيرم توي دست هاي خودم ... پر بکشم به آسمون ... قفل اسرار دلم رو بشکنم ... شعرام رو تقديم کنم به قلب نياز ، اون قلب از جـنس بلور ، جنس نيـــلوفر ، جنس گل ، جنس ستـاره ... به کسي که دل پاکش آماده حرف هاي منه ... حـرف هاي دل منه ... به کسي که کنار جوي آب ، لحظه لحظه عمرشو مي بينه ، که چي کار کرده ، چي کار داره مي کنه يا چي کار مي خواد بکنه !!! ...
ولي ... اون آدم تنها نمي دونست که خداي مهربون ، روي اون درخت سيب سرخ ، که اون زيرش نشسته بود ! درد دل و نفس طنازش رو گوش مي داد و از اون بالا يه دونه ..؟.. براش فرستاد تا اون ديگه ، تنهاي تنها ، نباشه ...
ولی خدای مهربون ، اونی که فرستادی کی از قطار زمان پياده ميشه ؟ مطمئنم که
فرستاديش آخه امشب ژاله بهم گفت که حتماً يه فرشته مياد تو زندگيم ... ولی کی؟
