ساز غربت ...
يزد ، شهري در دل کوير ، با بافتي نسبتاً قديمي و مردماني که بيشتر سرگرم کار و زندگي خود
هستند ... شايد ظاهر اين شهر زيبا نباشد ، شايد اين بناها و ساختمان هاي کاه گلي ، جز رنگ خاکستري جلوه ديگري به شهر ندهند اما اين خانه هاي به ظاهر تيره و بدون زرق و برق ، در درون خود بهشت کوچکي را جاي داده اند ، بهشتي که بواسطه دستهاي عاشق ، در جاي جاي اين بنا ها بوجود آمده است ...
گچ بري ها ، تالارها ، ستونها ، بادگيرها و سر در خانه ها همه و همه ، تجلي گاه هنر اين مرز و بوم
هستند . شاخه ها ، گل ها و نقش ها آنقدر زنده اند که آدمي را با خود به بالا مي برند و آن
آميختگي رنگ ها و شيشه هاي کوچکي که هر کدام رنگي از اين دنيا را منعکس مي کنند ، همگي
حاصل کار هنرمنداني است که توانسته اند در کنار طبيعت خشن کوير ، روحي لطيف به کالبد اين
شهر کويري بدهند .
از دور دست که نگاه مي کنيم ، بادگيرها همچنان بر بالاي خانه ها قد برافراشته اند ؛ سر به سوي
آسمان دارند و پاي در بند زمين ، گرچه به ظاهر مرده اند و بي جان ، اما دست تواناي هنرمندان به
وجود اين خشت و گل هاي مرده ، روح هستي و زندگي بخشيده است .
آري ، بادگيرها جلوه گاه هنر و آئينه روح آرام کويرند ...
يزد - بافق
دانشجويان عمران ۸۰
