تنها تر از تنها ...
هيچکس تنهائيم را حس نکرد ...
من همان بهرنگ تنهايم ...
هيچ کس را نداشت .... و حتي .... هيچکس را ....
به باغ ها پناه برد ؛
به تمامي درختان از ريشه رميده آفتاب نديده و به خاک افتاده و به گلهاي خزان زده غم در پائيز روئيده گفت :
باورتان باد ، من باغبانم ...
« مسخره اش کردند »
به دريا پناه برد ؛
به آرامش هاي سرشار از سختيها و مشکلات مرگبار وربسته تبدار سواحل به قايق هاي بادبان گم کرده گفت :
باورتان باد که من بادبانم ...
« مسخره اش کردند »
به آسمانها پناه برد ؛
قهور عظمت ستاره هاي سياره ساز و زندگي پرداز و هميشه سرزنده و به تمامي ابرهاي خانه بدوش و پراکنده گفت :
باورتان باد ، من اشک از ديده فرو نغلطيده آسمانم ...
« مسخره اش کردند »
به کتابهاي تأليف نشده پناه برد ؛
گفت : من نه باغبانم ، نه بادبانم و نه از ياد رفته سرشک ديده آسمان ، بلکه :
متن روي کار نيامده يک داستانم .
« مسخره اش کردند »
سر آخر به خودش پناه برد ؛
گفت : باورت باد که من همان بهرنگ تنهايم و گريست .....