آیا ...
اي کاش بغض من هم چون بغض ابر مي ترکيد ، اشکهايم را که نديد ... شايد صداي ترکين ،
صداي شکستن غرورم را مي شنيد ...
انکار ؛ واقعيت ها تغيير ناپذيرند . آنچه که تو تغيير ناميي ، انکار واقعيت بود . گفتم اگر چشم
بازکني ، اگر واقعيت را ببيني ، آن را انکار نخواهي کرد و تو حتي چشمان خود را انکار کردي ... !
اسير ؛ براي فرار از غم غروب هنگامم ، براي علاج بغض عصر اندامم ، خورشيد را گرفتم در
قفسي گذاشتم در اتاقم ، تا هميشه روز باشد بي غروب دلگير ...
نگاه خورشيد را غم گرفت ، صورتش خون مرده شد ، چون غروب و من باورم شد غم من ، بغض
من ، همه دلتنگيهايم ، از اسارت است نه از غروب ...
بازي زندگي ؛ کودکي رفت ، بازيچه ها را فراموش کردم و بازي شروع شد ، بازيچه من بودم ...
پرواز ؛ پرنده کوچک من پرواز زندگي توست ، بالهايت را انکار مکن .
با تو ؛ بي تو نمي خواستم تنها باشم ، با تو اما تنهايي را مي خواهم .
آل مويه ؛ سلسله اشکانيان چشمانم هيچگاه منقرض نخواهد شد ، من از تبار آل مويه ام ،
دلتنگي ها حاصل دل بستگيهاست
الماس ؛ از ميان خاتراتت همه را دوست ميدارم . الماس بدرد نخور در دنيا نيست .
بيراهه ؛ تمام راه به تو فکر ميکردم ، بخودم آمدم بيراهه رفته بودم ...
هيچ کس نمي تواند با دوست داشتن من کار خيري براي من انجام دهد ، به من خير بزرگ
وقتي رسيده که مدم کاري کنند که من دوستشان بدارم و اين کار آسان نيست .
