تبليغاتX
عشق ، شمشير زندگی

عشق ، شمشير زندگی

یادمــــان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهـــــر بی سرو پائی نکنیم

پائیز آمد ...

به نـام او که مــوسيقي کيهاني را عاشقانه

 مي نوازد

 

پاييز اومد ، با تمام رنگهاش با تمام زيباييهاش . خيلي آروم تو شهر قدم گذاشت . پاييز اومد ، پاييزي که دوست داشتني بود ، پاييزي که تموم رنگهاش خاطره بود ، اما اينبار تنها اومد ، تنهاي تنها ، انگار مي دونست نمي تونم صداي قدم هاش رو تو کوچه پس کوچه هاي دلم تحمل کنم ؛ مي دونست نمي تونم صداي خش خش برگهاي زرد بي گناه آرزو هام رو زير پاهاي وحشيش بشنوم ، پاييز اومد و باز از اين همه رنگ دلم گرفته . کاش پاييز همونطور که نگاهت رو از من گرفت مي تونست يادت رو هم از من بگيره ، کاش جاي آرزوها ، خرمـن خاطـراتم خاکستـر مي شد ؛کاش بناي عظيم غرورم را با نگاهي ويران نمي کردم که حالا زير اين آسمون خاکستري بر سر خرابه هاش اشک حسرت ببارم ، حالا که اينطور سر جنگ داري به کي تکيه کنم ؟ حالا که سکوت ، مهمون تنهاييم شده  چطور بگم داري اشتباه مي کني ؟ ديگه اشک هم قدرت برداشتن اين بغض سنگين و نداره . اين روزها حتي خاطرات خوش هم به دلم زخم مي زنند و تو .... . تو که هنوز نتونستم دلم رو از نــگاهت پس بگيرم . تو که از هــمه چيز بي خبري و فقط دلم رو زخم مي زني تو که ....  

کاش مي تونستم يه دل سنگي مثل آدمهاي ديگه داشته باشم تا جاي خالي دلم رو حس نمي کردم  ، اونوقت مي تونستم حرفهات رو قبول کنم . اونوقت ديگه به خواست تو عذاب نمي کشيدم . اگه تو منو لايق عذاب مي دوني حرفي ندارم . گاهي شک مي کنم  اوني که نگاهش خورشيد آسمونم بود اوني که کلامش آرامش دنياي من بود تو بودي ؟؟؟ پس چرا حالا .... .حالا بيشتر از هر چيز منتظر بارونم تا هق هقم رو پشت هق هق اشکهاش پنهون کنم . حالا من يه پاييز واقعي مي خوام تا با اشکهاش تموم پيکرم رو بپوشونه اونوقت من و پاييز يکي مي شيم ، مست از بوي خاک بارون خورده و خيره به کوچه هايي که تک و تنها زير اشکهامون تو سياهي شب گم مي شن . خوب مي دونم اين حــرفها ديـگه بيهودس . مي دونم ديگه هيچ وقت نمي تونم تو شهر چشمات قدم بزارم . کاش مي دونستي رفتنم رو نمي خواستم . کاش همون وقت که هنوز مسافر شهر چشمات نشده بودم چشمـات رو به روم مي بستي . کاش همون وقت که لبخند رو گوشه لبات ديدم چشمامـو مي بستم . حالا چه کنم که آسمونش هميشه باروني مي شه اين گريه ها و اين بغض هميشگي ديگه برام شده عادت . دل کندم از شهري که مال من نبود رفتم که تو سياهي شبها گم نشم رفتم که خيال همه رو راحت کنم رفتم که ديگه هيچ وقت نباشم رفتم که ديگه هيچوقت دل مهربونت رو زخم نزنن . بايد مي رفتم راهي جز رفتن باقي نبود بودنم فرياد خاموشي بود که فقط بغض و اشک به من  هديه داد . حالا تک و تنها تو خزوني که زود تر از هميشه به دلم پا گذاشته که گلهاي حسرت که  زير برگهاي خشک و زرد آرزو هام سر در آوردم خيره مي شم . من اولين رهگذر اين جاده نبودم و آخرين هم نشدم ثانيه ها رد پاها رو پاک مي کنند طوري که انگار هرگز کسي ازين جاده گذر نکرده بود ...

 سقوط يک برگ از شاخه درخت يعني پاييز ... پاييز يعني قصه اي از غصه لبريز ...  پاييز يعني اوج هنر ... سقوط برگي در تنپوش زرد ... پاييز معني طعم وداع لبريز از باران هاي بي تپش ... لبريز از شوق رفتن ... چشماني گره خورده به راه
حتي ساده ترين تفسير آه ... پاييز فصل اوج خوشبختي زيبا ترين نگين ... نگاه منتظر برگ روي زمين ... پاييز يعني تنپوش زيباي من ... پاييز يعني شوق پر کشيدن از زندان تن ... و چه حس زيباييست آرامش ... در عين بودن ... در حين زيستن ... بين تنگناهاي زندگي ... در کنار تو ... يعني هيچ بودن ...

حرفها كه تكراري ميشوند ، غصه ها كه عادي مي شوند ، شعرها كه بي صدا مي شوند وقتي كه حتي اتفاقها معمولي مي شوند ، بارانها از سر تكرار مي بارند و بهارها از سر عـادت گل مي كنند وقتي همة روزهاي تقويمت مثل هم مي شوند ، شنبه با جمعه فرقي نمي كند ، زمستان با بهار ، امسال با پارسال وقتي به آسمان يكجور نگاه مي كني ، به خودت يكجور نگاه مي كني ، و حتي به خدا و مي خواهي زندگي را سخت نگيري تا زندگي بر توسخت نگيرد ، و لحظه ها روال عادي خودشان را داشته باشند ، بهار هر وقت دلش خواست بخندد و زمستان هر وقت خواست دلش بگيرد ،
آن وقت مثل سنگريزه اي در دل كوه گم مي شوي بدون آنكه
كمترين اثري بگيري يا كمترين اثري ببخشي مثل يك روز بي خاطره به پايان مي رسي بدون آنكه حتي لحظه اي در حافظه اي ثبت شده باشي اما به خاطر خدا هم كه شده اينقدر مثل مرداب در خودت غرق نشو و كمي هم جرأت دريا شدن داشته باش .

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 1:43  توسط  رامتین ( بهرنگ )  |