روز تولد منه ...
ساز هاي غربت ...
سازهاي ناکوک ...
توي اين دنياي لحظه ها ، توي اين دنيايي که فقط کلمه احتياج معني شده ، دوباره اپيدمي دلتنگي و گرفتگي دل باز سراغ من اومده . خيلي برام جالبه که چرا هـر چند وقت يک بار من بايد اينجوري بشم . عجيب دلم گرفته . حال و حوصله هيچ چيزي رو ندارم . نمي خوام دوباره حرفهاي تکراري بزنم ولي ...
يعني واقعاً همه مثل من هستند ؟! چرا من هر وقت تصميم مي گيرم که فقط مال خودم باشم و سرم توي کار خودم باشه باز آخرش کم مي آرم ؟! ... بعضي وقتها که آدم دل گرفته ميشه ، حداقل يه دليل داره ، هرچند که دليلش خيلي مسخره باشه ( مثل نميدونم دلم براي چي گرفته ؟! ) ولي اين بار براي من انبوه مسائل و اتفاقات باعث شده که حتي ندونم به کدوم علت از اين دلائل دلم گرفته ... آخه چند شب پيش شام ، توی رستوران باران ...
امشب دلم گرفته امشب مي خوام بنويسم ، مي خوام بگم ، مي خوام حرفهايي که تو دلم عقده شده بگم ، آخه امشب ، شب تولدمه ، ولي نمي دونم از کجا بگم و چه جوري بگم ، از نامردي روزگار بگم يا از بخت و اقبال بد خودم بگم يا ... کاش ما آدمها انقدر انصاف داشتيم تا زود قضاوت نکنيم و به طرف مقابلمون يه فرصت مي داديم تا بتونه حرف خودشو بزنه ! چرا ما همه اش فـکر مي کنيم کار خودمون درسته و کار بقيه اشتباه ! چرا نبايد کمي از غرورمون کم کنيم و قبول کنيم که ما هم بعضي وقتا اشتباه مي کنيم ؟ چرا وقتي عصبي مي شيم تمام پل هاي پشت سرمونو خراب مي کنيم و ديگه راه بازگشتي براي خودمون نمي ذاريم و باعث ميشيم که هم زندگي خودمون و هم زندگي کسي که دوستش داريم نابود بشه ؟ چـرا بايد بعضي وقتا به کسايي اطمينان کنيم که به ظاهر دوستمون هستن ولي در باطن دارن زندگيمونو خـراب مي کنن ولي ما فکر مي کنيم تمام حرفهاشون به صلاح خودمونه و اين اطمينان کاذب باعث بشه که کسي رو که زماني دوست داشتيمو از دست بديم و زندگي اونو تباه کنيم و بريم دنبال کسه ديگه اي ؟؟؟ اين واقعاً انصافه ؟؟؟ دنيا ، ما آدمها رو مشغول ساخته تا بتونيم اينقدر در حق هم بي معرفتي کنيم و بتونيم ميزان انسانيت خودمون رو ثابت کنيم !!! ولي حيف که اينقدر فهم ما کمه که انسانيت رو در همين مي بينيم و لذت محبت عميق را با محبت به وسعت نور خوشيد ، با محبت تاريکي مثل نور ماه عوض مي کنيم !!! ولي نمي دونيم که يه روز ، مشتي خاک تيره و خشن مارو در آغوش مي گيره ، و اين آغوش گرم زود گذر رو از ياد مي بريم و بايد دستاني که هر ساعت گرمي يک به ظاهر انسان را لمس مي کرد با سردي مشتي خاک که مارو پناه داده عوض کنيم . اينا حرف هاي دلم بود که مدتي بود توي دلم سنگيني مي کرد . اين حرفارو واسه کسي نوشتم که اميدوارم يه روزي گذرش توي وبلاگ من بخوره و بدونه چه کرده با دل من . اميدوارم درک کنه !
و اميدوارم يه روزي هم درک کنه که من .............
ميگن اگه هر کسي شب تولدش هر حرفي به خدا بزنه ؛ خدا ميشنوه :
خدا يا چرا منو آفريدي ؛
آفريدي که همش ...
بـيخيال ، فقط زودتر تمومش کن . قَسَمِت ميدم تمومش کن
۶۱/۹/۱۱ تاريخی که می بايست به جای تاريخ فوتم بر سنگ مزارم نوشته شود ؛
پس تاريخ فوتم را ، روز واقعی ورود من به زندگی حک کنيد ...
