کجاست آن گمشده من ؟
به ديار اقاقي ها راه مي پيمايم و در سکوت زنبق به دنبال نشاني گمشده ام مي گردم .... اما زنبق نگـاهش را از من مي گيرد گويي شرم دارد از بازگويي حقيقت .... به آلـوچه هاي وحشي سري مي زنم اما آنها نيز از شرم سرخرنگ شده اند و در سکوت خويش مي ميرند .... در اين سکوت مرگبار که قلبم را سخت مي فشارد از که نشان تو را بگيرم ؟؟؟ سر راهم گويي درختان شاخه هايشان را گره مي زنند تا راهم را ببندند به سختي راه مي گشايم و در پي تو ندا سر مي دهم اما گويي درختان صداي مرا در چند قدمي ام مانع مي شوند که مباد به تو برسد . به همان جوي قـديمي مـي رسم امـا نگاهش را از من مي گيرد و از شرم گل آلود مي شود .... به چنار پــير مي رسم نشاني تو را مي پرسم اما او نيز روي بر مي گرداند و مي بينم که انگار روي تنه خشک چنار اسم من از کنار اسم تو خط خورده است . گذشت زمـان را بهانه مي کنم و دوباره مشتاق تر در پي تو راه مي پيمايم . آخر من تنها گل تو بودم آخر خودت هميشه مي گفتي تنها عشقت هستم خودت مي گفتي من با هــمه ..؟.. هاي دنيا فرق دارم مي گفــتي ..؟.. را با دنيـــا عوض نمي کـــني مي گفتي ..؟.. کاش تو را نمي ديدم ، کاش تو را نمي يافتم و کاش تو را براي هميشه گم کرده بودم .... نشانت را که يافتم سر وعده گاه قديمي مان ، تو را ديدم که گلي ديگر را مي بويي و حال راز آن شرم را دانستم و حقيقت اين بود :
« که تو حرمت عشق مرا شکستي »
