صبور نيستم ...
سهراب ميگه « زندگي رسم خوشايندي ست » اما من ميگم « زندگي رسم خوشايندي نيست » و کاملاً اين موضوع رو قبول دارم که « زندگي بال و پري دارد به وسعت مرگ » حالم بده ... خيلي بد .... « آه خدايا چگونه تو را گويم / کز جسم خويش خسته و بيزارم » . خيلي خسته ام طبق معمول همه ناراحتي ها و دردها رو به تنهائي به دوش مي کشم ... ديگه از اين همه صبر خسته شدم ... ديگه حوصله هيچ چي رو ندارم ، مخصوصاً زنده بودن و زندگي کردن . نميدونم کي از اين جهنم راحت مي شم ... من ديگه اون بهرنگ ( رامتين ) صبور و پر طاقت نيستم ... دارم مي ميرم ....... 
+ نوشته شده در سه شنبه 1 آذر1384ساعت 0:9  توسط رامتین ( بهرنگ )
|
