کمکم کنید
حالم بده ... خيلي بد ... دارم ميميرم ... واسم دعا کنين ... اگه مي مردم خيلي بهتر بود آخه ديگه مجبور نبودم تصميم به اين سختي بگيرم ... خيلي سخته ... خيلي ... نميدونم بايد چه کار کنم ... نمي دونم ...
الان که دارم اين مطالب رو مي نويسم حالم اصلاً خوب نيست احساس مي کنم توي تاريکي گرفـتار شدم و به هر طـرفي که مـي رم با ديوار روبرو مي شـم . لحـظات خيلي ســـختي رو مي گذرونم الان تنها حرفي که ذره ذره وجودم فرياد مي زنه اينه : « کاش لحظه مرگم امشب بود ... » . حالم خيلي بده هيچ وقت به اين بدي نبودم ... اين روزها خيلي بهت احتياج دارم اما تو مثل هميشه نيستي ... امروز عصر رفتم بيرون طبق معمول تنهاي تنها ... بارون نم نم مي باريد و صداي کلاغ هاي سياه و غمگين هم شنيده مي شد دلم خيلي گرفت دلم مي خواست راحت اشک بريزم و فرياد بزنم اما ديگه حتي چشمام هم منو ياري نمي کنن ... الان هم خيلي دلم گرفته يه چيزي توي دلم سنگيني مي کنه يه چيزي که باعث مي شه نفس کشيدن واسـم سخت ترين کار دنيا باشه .... حالم بده .... خيلي بد .... احساس ميکنم تبديل به يه سايه شدم .... پوچ پوچ ... توي ذهنم پر از سوال بي جوابه ... نمي دونم چرا اينطوري شد ... نمي دونم ....
« من و تو آن دو خطيم ، موازيان ناچاري
که هر دو باورمان زآغاز به يکديگرنرسيدن بود »

