تا هستيم بايد باشيم
تا هستيم بايد باشيم ، و براي بودن بايد دوست داشت ، و براي دوست داشتن بايد ، عشق ورزيد ، و براي عشق ورزيدن بايد من را ، تو را ؛ را به فراموشي سپرد و در هم خلاصه شد .
خواستم هديه اي برايت بفرستم به خود گفتم زيباترين چيزها را خواهم فرستاد .
گل گفت مرا بفرست تا مظهر زيباترين زيبائيها باشم .
شمع گفت مرا بفرست تا مرز سوختن را پيش گيرم .
پروانه گفت مرا بفرست تا دورش بگردم .
خار گفت مرا بفرست تا برنده دل بدخواهانش باشم .
نگران بودم ...
ناگه دل آمد و گفت : مرا بفرست تا مونس تنهائي اش باشم .
پس دل را براي تو ، براي وجود مهربان و دوست داشتني تو ، براي چشمهايت که تنها نگاهي را دارند که به من آرامش مي بخشند و مي شود دنيايي حرف با آنها زد هديه مي کنم ...
اين دل را از من پذيرا باش ! اين دل ، تنها و تنها در آغوش تو آرامش را درک خواهد کرد . من گذشته را رها کردم و به فراموشي سپردم تا بتوانم دست در دست تو امروز را زيبا بنا کنم و فردا را زيباتر .... آري سخنت چه زيبا بود : هنگامي که ما يکديگر را داريم و با هم هستيم عشق ما آنقدر مقدس و پاک است که غم ها و مشکلات رنگ مي بازند و ما در مقابلشان خواهيم ايستاد . ما براي هم تکيه گاه هاي محکمي هستيم وخواهيم بود .... هر چيز بهائي دارد و عشق بالاترين بها را داراست .... ما هر دو اين بها را پرداخته ايم پس ديگر هيچ ترسي نخواهيم داشت ... امروز زيباست و آينده زيباتر .... خداوند را تحسين مي کنم و هزاران بار شکر به خاطر خلق انساني که توانسته قله قلب مرا فتح کند ....
خداوند عشق نگهدارت !
