تبليغاتX
عشق ، شمشير زندگی

عشق ، شمشير زندگی

یادمــــان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهـــــر بی سرو پائی نکنیم

میخوام بیام پیشت ...

                                     

                                     دارم میام

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 22:57  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

وصیتنامه من ...

وصيتنامه من ؛

مرا در قبری بگذاريد  از قلبم تنگتر و از رويم گشاده تر...

چشمانم را باز بگذاريد تا همگان بفهمند که هنوز چشم به راهم ...

دهانم را مبنديد ، زيرا که هنوز هزاران بغض ناگفته دارم ...

گوشانم را مسدود نکنيد ، چراکه هنوز يارای شنفتن حرف های سنگين را دارم ...

دستانم را  از کفنم بيرو گذاريد ، که هنوز منتظر دستگيری هستم ...

در آخر کفشهايي برايم مهيا سازيد تا شايد خود بروم ...

          بودنم را هيچ کس باور نداشت

       هيچ کس کاري به کار من نداشت

                           *

       بنويسيد بعد مرگم روي سنگ

           با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ

                           *

     او که خوابيده ست در اين گور سرد

           بودنش را هيچ کس باور نکرد

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 22:55  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

... به من یاد داد که ...

  هميشه می گفتم :

  پائيز را دوست دارم چون فصل غم است

                                             غم را دوست دارم چون بهار دل است

   اشک را دوست دارم چون گواه دل است

                                  دل را دوست دارم چون جايگا ه تنهايم است

   و تنهايم را دوست دارم بي آنکه بدانم براي چه ؟؟ ...

 

  ولی اکنون :

  پائيز را دوست دارم چون فصل آغاز توست

                             تو را دوست دارم چون زندگی را برايم آوردی

  زندگی را دوست دارم چون فقط جلوه گاه + است

                                             + را دوست دارم چون نافی -  است

  نفی کردن -  دوست دارم چون :

                                                              از اين به بعد تو را دارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 0:27  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

عطر نگاه

صادقانه به لحظه ها دل بستم تا روزي طعم شيرين با تو بودن را احساس كنم
به عقربه ها التماس كردم تا تندتر بر روي صفحه ساعت بچرخند
بلكه روز موعود زودتر فرا رسد و من سرشار از عطر نگاه تو شوم

مي خواهم خوشبختي را با تو تجربه کنم ...

حتي اگر بدانم عمر اين خوشبختي نفسي بيش نيست ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 0:25  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

نخند ...

می خواست برود ، ولی چیزی او را پایبند کرده بود ؛ می خواست بماند ، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید می خواست بنویسد ، قلمی نداشت ؛ می خواست بایستد ، چیزی او را وادار به نشستن می کرد ؛ می خواست بگوید ، لبان خشکیده اش نمی گذاشتند ؛ می خواست بخندد ، تبسم در صورتش محو می شد ؛ می خواست بـپرد ، دیگر آسمانش تنگ بود ؛ می خواست دســت بزند و شـادی کنـد ولـی دســــتانش یـاری نمـــی دادند ؛ می خواست نفـس عمیقی بکشد و تـمام اکـسیژن های هــوا را ببلعد ، اما چــیزی راه تنفسـش را بسته بود ؛ می خواست آواز سر دهد ، نغمه اش به سکوت مبدل شد ؛ می خواست اسبش را زین کند و به انتهای دشت بتازد ، اما اسبش مرد ؛ می خواست پنجره کلبه اش را باز کند و از دیدن زیبایی ها لذت ببرد ، اما با اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت این کار برایش غیر ممکن بود ؛ می خواست بی پروا همه چیز را تجربه کند ، ولی دیگر فرصتی وجود نداشت ؛ می خواست پرنده زندانی در قفس را پرواز دهد ، ولی ناتوان بود ؛ می خواست گلی بچيند و به کسي که به او خيره شده بود بدهد  دستش جلو نمي رفت ؛ مي خواست به ... بگويد دوستش دارد و عاشقش است ، قلبش گشوده نمي شد ؛ مي خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش روز هاي رفته برگردند . آخر او عکسي در قابي کهنه بود که توان هيچ کاري را نداشت .

مي خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکيده بود . يادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت

" بگو سيب " از دنيا گله نمی کرد . دلش می خواست اگر نمی تواند کاری بکند فقط بگويد " سيب ".

 

 

  اگه دلي زنداني تو شده

                         به گرفتاريش نخند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 0:23  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

قدرشو بدونید ...

کوچيک و تنها که بودم ، همش با خودم بودم ... تو خودم بودم ...

همه از عشق مي گفتن ... همه در مورد عشق صحبت مي کردن ...

منم پيش خودم مي گفتم خدا عشق چيه ؟  عشق کيه ؟

اين عشق چيه که همه در موردش حرف مي زنن ؟

هر وقت دو نفر رو با هم مي ديدم حرف از عشق و عاشقي بود ...

يواشکي مي ديدم که به هم ديگه ، يه کاغذ ميدن که توش عکس ۵  بر عکس بود بعد ...

هم به هم ديگه ميگفتن دوستت دارم ...

يه بار رفتم جلو گفتم اين ۵ بر عکس يعني چي ؟

تا اين سوال رو پرسيدم يکيشون گفت اين ۵ يعني : اميد ،  اين ۵ يعني : رويا  ، اين ۵ يعني : زندگي 

 اين ۵ يعني ...

خيلي برام حرف زد ... بعد بهش گفتم چرا اين ۵ رو به هم ديگه مي ديد بعد هم مي گيد که :

                                                               دوستت دارم ... ؟؟!!!

مي موندن توش ... هيشکي نتونست جواب يه بچه رو بده فقط بهم مي گفتن : که بزرگ مي شي مي فهمي ...

حالا بزرگ شدم و معناي ۵ رو ميدونم ...  عظمت ۵ رو مي دونم ... دنياي ۵ بر عکس رو مي دونم و فهميدم

                                                                            که چه زيباست ...

ولي يادم موند که هر کسي ازم پرسيد اين چيه فقط بهش بگم :

قدر عدد ۵ رو بدون !!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 0:18  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

I Love U

      دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
      دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
      دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
      دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
      دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
      دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
      دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
      دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
      دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
      دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
      دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
      دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
      دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
      دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
      دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
      دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
      دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
      دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
      دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
      دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
      دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
      دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
      دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
      دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
      دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
      دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
      دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
      دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
      دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
      دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
      دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
      دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
      دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 0:14  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

يه روز ...

     يه روز دلم مي گيره                                                 

     يه روز بي کس و تنها

     يه روز خارج از دنيا        

     يه روز خونه خرابم

     يه روز فقط بيمارم

     يه روز آبي آبي

     يه روز دلم مهتابي

     يه روز عاشق زارم

     يه روز از عشق بي زارم

     يه روز دنبال يه يار

     يه روز خسته ام از يار

     يه روز بي تو مي ميرم

     يه روز ديگه تمومه

     يه روز هيچي نمي مونه

     يه روز دنيا تمومه

                                            يه روز مي گي خداحافظ ...

 

     زندگي اينه ... حداقل براي من . ديگه خسته ام از زندگي . نه اينکه عاشق باشم . نه ...

     خسته از اينم که زندگي همش يه روزه . همين يه روز ... يه روزه که مي گن :

     ديگه بسه ... جمعش کن بريم . و تو متحير آني که چرا نمي ماني ...

 

               زندگي شايد آن قماري است كه يگانه بازنده اش عاشقان  باشند  ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 0:13  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

چرا منو دوست ندارند ؟

مرگ از زندگي پرسيد :

          چرا همه تو را دوست دارند و از من فراريند ؟

 زندگي گفت :

           چون تو واقعيتي و من .... دروغي بيش نيستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 0:9  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

هميشه ...

هميشه براي کسي بخند که مي دوني به خاطر تو شاد ميشه ...

هميشه براي کسي گريه کن که مي دوني وقتي غصه داري و گريه مي کني

                                     براي تو اشک مي ريزه

هميشه براي کسي غمگين باش که مي دوني در غم تو شريکه ...

و ...

                              عاشق کسي باش که تو را دوست داره

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 0:7  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

واقعيات جاری ...

هرگز دنبال کسي نگرد که بتواني با او زندگي کني بلکه دنبال کسي باش که نتواني بدون او زندگي کني .

در هر احساسي ، وقتي به احساس خود ايمان داشته باشيم مي توانيم به احساس ديگري نيز اعتماد کنيم .

زندگي و روابط ما بر اساس انتظارات پنهان و نتيجه گيري هاي شخصي ما شکل مي گيرد .   

                             

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 0:3  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

من بی تو تو بی من

نــرو تو هم مثل من نمي توني دووم بياري  نـــرو

                                                        تــو هم مثل من توي غصــه کم مياري نرو  نـــرو

                                                   نـــــــــــــــــرو

تو هم مي پوسي  مي ميري

                                                    تو هم طاعون مرگ مي گيري اي من  نـــرو آه نـرو

                                         نــــــرو        نـــــــــــــــرو

تو که مي دوني من بي تو ، تو بي من يعني حسرت

                                                      تو که مي دوني بي جواب مونده عشــــق و عــادت

تو که ميدوني کم مي شم تو که ميدوني کم مي شي

                                                       تو که مي دوني هم آغــوش غــم مي شي  نـــــرو

                                                 آه  نـــــــــــــرو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آذر1384ساعت 23:59  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

امشب دلم گرفته ...

اي آسمان زيبا امشب دلم گرفته

                                          از هاي و هوي دنيا امشب دلم گرفته

يک سينه غرق مستي دارد هواي باران

                                          از اين خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خيال دارم تا صبح گريه کنم

                                            شرمنده ام خدايا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر ديدگان تشنه

                                            بايد شود هويدا امشب دلم گرفته

ساقي عجب صفايي داره اینک پياله تو

                                           پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتي خيال بس کن فرمايشت متين است

                                           فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 آذر1384ساعت 1:29  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

روز تولد منه ...

ساز هاي غربت ...

                               سازهاي ناکوک ...

 

     توي اين دنياي لحظه ها ، توي اين دنيايي که فقط کلمه احتياج معني شده ، دوباره اپيدمي دلتنگي و گرفتگي دل باز سراغ من اومده . خيلي برام جالبه که چرا هـر چند وقت يک بار من بايد اينجوري بشم . عجيب دلم گرفته . حال و حوصله هيچ چيزي رو ندارم . نمي خوام دوباره حرفهاي تکراري بزنم ولي ...

يعني واقعاً همه مثل من هستند ؟!  چرا من هر وقت تصميم مي گيرم که فقط مال خودم باشم و سرم توي کار خودم باشه باز آخرش کم مي آرم ؟! ... بعضي وقتها که آدم دل گرفته ميشه ، حداقل يه دليل داره ، هرچند که دليلش خيلي مسخره باشه ( مثل نميدونم دلم براي چي گرفته ؟! ) ولي اين بار براي من انبوه مسائل و اتفاقات باعث شده که  حتي ندونم به کدوم علت از اين دلائل دلم گرفته ... آخه چند شب پيش شام ، توی رستوران باران ...

امشب دلم گرفته امشب مي خوام بنويسم ، مي خوام بگم ، مي خوام حرفهايي که تو دلم عقده شده بگم ، آخه امشب ، شب تولدمه ، ولي نمي دونم از کجا بگم و چه جوري بگم ، از نامردي روزگار بگم يا از بخت و اقبال بد خودم بگم يا ... کاش ما آدمها انقدر انصاف داشتيم تا زود قضاوت نکنيم و به طرف مقابلمون يه فرصت مي داديم تا بتونه حرف خودشو بزنه ! چرا ما همه اش فـکر مي کنيم کار خودمون درسته و کار بقيه اشتباه ! چرا نبايد کمي از غرورمون کم کنيم و قبول کنيم که ما هم بعضي وقتا اشتباه مي کنيم ؟ چرا وقتي عصبي مي شيم تمام پل هاي پشت سرمونو خراب مي کنيم و ديگه راه بازگشتي براي خودمون نمي ذاريم و باعث ميشيم که هم زندگي خودمون و هم زندگي کسي که دوستش داريم نابود بشه ؟ چـرا بايد بعضي وقتا به کسايي اطمينان کنيم که به ظاهر دوستمون هستن ولي در باطن دارن زندگيمونو خـراب مي کنن ولي ما فکر مي کنيم تمام حرفهاشون به صلاح خودمونه و اين اطمينان کاذب باعث بشه که کسي رو که زماني دوست داشتيمو از دست بديم و زندگي اونو تباه کنيم و بريم دنبال کسه ديگه اي ؟؟؟ اين واقعاً انصافه ؟؟؟ دنيا ، ما آدمها رو مشغول ساخته تا بتونيم اينقدر در حق هم بي معرفتي کنيم و بتونيم ميزان انسانيت خودمون رو ثابت کنيم !!! ولي حيف که اينقدر فهم ما کمه که انسانيت رو در همين مي بينيم و لذت محبت عميق را با محبت به وسعت نور خوشيد ، با محبت تاريکي مثل نور ماه عوض مي کنيم !!! ولي نمي دونيم که يه روز ، مشتي خاک تيره و خشن مارو در آغوش مي گيره ، و اين آغوش گرم زود گذر رو از ياد مي بريم و بايد دستاني که هر ساعت گرمي يک به ظاهر انسان را لمس مي کرد با سردي مشتي خاک که مارو پناه داده عوض کنيم . اينا حرف هاي دلم بود که مدتي بود توي دلم سنگيني مي کرد . اين حرفارو واسه کسي نوشتم که اميدوارم يه روزي گذرش توي وبلاگ من بخوره و بدونه چه کرده با دل من . اميدوارم درک کنه !

و اميدوارم يه روزي هم درک کنه که من .............

ميگن اگه هر کسي شب تولدش هر حرفي به خدا بزنه ؛ خدا ميشنوه :

خدا يا چرا منو آفريدي ؛

آفريدي که همش ...            

 

    بـيخيال ، فقط زودتر تمومش کن . قَسَمِت ميدم تمومش کن

 

        ۶۱/۹/۱۱  تاريخی که می بايست به جای تاريخ فوتم بر سنگ مزارم نوشته شود ؛

 

                      پس تاريخ فوتم را ، روز واقعی ورود من به زندگی حک کنيد ...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 آذر1384ساعت 1:12  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

خدا شنید ؟ ...

يکي بود ، يکي نبود . زير گنبد کبود ، يه آدمي ، تنهاي تنها ، زير يه درخت سيب ، سيب سرخ ، نشسته بود ... با خودش قصه مي گفت ، شعر مي گفت ، تنهائي خنده مي کرد ، گريه مي کرد ، تنهائي ... . تنهائي راه مي رفت ، شعر مي خوند ، بازي ميکرد ...

و مثل غزال زخمي ،  تنهائي زندگي مي کرد ؛ نه ، نه ، زنده بود ، اما زندگي نمي کرد ... اون مرجان زمين هميشه خاکي ما بود ...

هيچکس اونطرف نبود که به داد دلش برسه ... براي همين ، شبها ، روي تخت خوابي از گلهاي ياس ، زير رو انداز آسمون باز ، با الهه هميشگي خودش ، به قشنگي گل نسترن ، با سوگل  افسانه اي عشق خودش ،  نداي  ربنا آتناي آيه خداي مريم رو زمزمه مي کرد و ترانه اعماق دلشو مثل عسل شيرين به گلهاي مليناي زمونه هديه مي کرد .

گريه مي کرد ... توي دلش با کمک از الهام عشق ، مي گفت : خدا ... خداي من ... خدا

چي ميشد ؟ ... چي مي شد توي اين دنياي پر از آدما ... کسي از جنس بهار ... دلش رو با من يکي مي کرد ؟

يکي ...

تا من هم ، دست سبزش رو بگيرم توي دست هاي خودم ... پر بکشم به آسمون ... قفل اسرار دلم رو بشکنم ... شعرام رو تقديم کنم به قلب نياز ،  اون قلب از جـنس بلور ، جنس نيـــلوفر ، جنس گل ، جنس ستـاره ... به کسي که دل پاکش آماده حرف هاي منه ... حـرف هاي دل منه ... به کسي که کنار جوي آب ، لحظه لحظه عمرشو مي بينه ، که چي کار کرده ، چي کار داره مي کنه يا چي کار مي خواد بکنه !!! ...

ولي ... اون آدم تنها نمي دونست که خداي مهربون ، روي اون درخت سيب سرخ ، که اون زيرش نشسته بود ! درد دل و نفس طنازش رو گوش مي داد و از اون بالا يه دونه  ..؟..  براش فرستاد تا اون ديگه ، تنهاي تنها ، نباشه ...

 

ولی خدای مهربون ، اونی که فرستادی کی از قطار زمان پياده ميشه ؟ مطمئنم که

 فرستاديش آخه امشب ژاله بهم گفت که حتماً يه فرشته مياد تو زندگيم ... ولی کی؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 3:49  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

ای کاش ...

اي کاش مي بودي و ميديدي که چگونه پرستوهاي شادي پر کشيدن ...

اي کاش مي بودي و ميديدي که چگونه قاصدک هاي آشنايي پرواز کردند و رفتند ...

اي کاش مي بودي و ميديدي که چگونه بهار شادي رفت و پائيز غم جايش را گرفت ...

اي کاش مي بودي و ميديدي که چگونه چشمانم ديگر تاب نگاه کردن به جاده انتظار را ندارند ...

اي کاش مي بودي و ميديدي که چگونه سينه ام تمناي ديدارت را مي کند ...

اي کاش مي بودي و ميديدي که چگونه با رفتنت گل خنده از لبانم رخت بست و رفت ...

اي کاش مي بودي و ميديدي که چگونه از فراقت درمانده و ناتوان گشته ام ...

ولي اي کاش نمي چشاندي اين مزه تلخ جدائي را ...

اي کاش از ياد نمي بردي چشم براهت را ...

اي کاش نمي خواندي ترانه جدائي را ...

اي کاش نمي افتاد طنين انعکاس جدائي بر بام خانه ام ...

اي کاش نبود جاي خالي تو در کنارم ...

اي کاش پرستو هاي اميدم کوچ نمي کردند ...

اي کاش تو بودي هنوزم در کنارم ...

ولي اگه راستشو بخواي هنوز يه چيزيو نفهميدم ...

چرا وقتي تو رو از خودم جدا ديدم ...

جاي گريه به حالت مي خنديدم ...

شايدم براي اينه که ديگه بي ارزشي ...

براي همه عروسک نوازشي ...

تو که ميگذري ساده از اون همه عشق ...

                                                                       لياقت نداري ديگه با من باشي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 2:15  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

مرا دریاب ...

عشق من ؛

تو ميداني و همه مي دانند که زندگي از تحميل لبخندي بر لبان من ، از آوردن برق اميدي در نگاه من ، از برانگيختن موج شعفي در دل من عاجز است ...

تو ميداني و همه ميدانند که شکنجه ديدن براي تو ، زنداني کشيدن بخاطر تو و رنج بردن به پاي تو ، تنها لذت زندگي من است .  از شادي تست که من در دل مي خندم ... از اميد رهائي تست که برق اميد در چشمان خسته ام ميدرخشد و از خوشبختي تست که هواي پاک سعادت را در ريه هايم احساس ميکنم .

نمي توانم خوب حرف بزنم

نيروي شگفتي که در زير اين کلمات ساده و جمله هاي ضعيف و افتاده پنهان کرده ام ...

... درياب ... ... ... ... درياب ...

من تورا دوست دارم ، همه زندگيم و همه روزها و همه شبهاي زندگيم و هر لحظه از زندگيم بر اين دوستي شهادت مي دهند ، شاهد بوده اند و شاهد هستند ، آزادي تو مذهب من است . خوشبختي تو عشق من است . آينده تو آرزوي من است ...

دکتر علي شريعتي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 2:13  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

ساز غربت ...

يزد ، شهري در دل کوير ، با بافتي نسبتاً قديمي و مردماني که بيشتر سرگرم کار و زندگي خود

هستند ... شايد ظاهر اين شهر زيبا نباشد ، شايد اين بناها و ساختمان هاي کاه گلي ، جز رنگ خاکستري جلوه ديگري به شهر ندهند اما اين خانه هاي به ظاهر تيره و بدون زرق و برق ، در درون خود بهشت کوچکي را جاي داده اند ، بهشتي که بواسطه دستهاي عاشق ، در جاي جاي اين بنا ها بوجود آمده است ...

گچ بري ها ، تالارها ، ستونها ، بادگيرها و سر در خانه ها همه و همه  ، تجلي گاه هنر اين مرز و بوم

هستند . شاخه ها ، گل ها و نقش ها آنقدر زنده اند که آدمي را با خود به بالا مي برند و آن

آميختگي رنگ ها و شيشه هاي کوچکي که هر کدام رنگي از اين دنيا را منعکس مي کنند ، همگي

حاصل کار هنرمنداني است که توانسته اند در کنار طبيعت خشن کوير ، روحي لطيف به کالبد اين

شهر کويري بدهند .

از دور دست که نگاه مي کنيم ، بادگيرها همچنان بر بالاي خانه ها قد برافراشته اند ؛ سر به سوي

آسمان دارند و پاي در بند زمين ، گرچه به ظاهر مرده اند و بي جان ، اما دست تواناي هنرمندان به

وجود اين خشت و گل هاي مرده ، روح هستي و زندگي بخشيده است .

 

آري  ، بادگيرها جلوه گاه هنر و آئينه روح آرام کويرند ...

 

                                                                                                                                     يزد - بافق

                                                                                                                           دانشجويان عمران ۸۰

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 2:11  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

دوستم داری ؟ ...

اين صبح ، اين نسيم ، اين سفره مهيا شده سبز ، اين من و اين تو ، همه شاهدند که چگونه

 دست و دل به هم گره خوردند و ... يکي شدند و يگانه .

تو از آن سو آمدي و او از سوي ما آمد . آمدي و آمديم ... اول فقط يک دل ، دل بود ...

يک هواي نشستن و گفتن ...

يک بوي دلتنگ و سرشار از خواستن ...

يک هنوز با هم ساده ...

رفتيم و نشستيم ... ، خوانديم و گريستيم ... .

بعد يکصدا شديم ، هم آواز ، هم بغض و هم گريه ...

همنفس براي باز تا هميشه با هم بودن براي يک قدم زدن رفيقانه ...

براي يک سلام نگفته ، براي يک خلوت دل خاص ...

براي يک دل سير گريه کردن ...

براي همسفر هميشه عشق ..... گريه !!؟

باري اي عشق ، اکنون و اينجا ، هواي هميشه ات را نمي خواهم ...

فقط بگو 

دوستم داري اي عشق من

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 1:57  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

تنها تر از تنها ...

هيچکس تنهائيم را حس نکرد ...

من همان بهرنگ تنهايم ...

هيچ کس را نداشت .... و حتي .... هيچکس را ....

 

به باغ ها پناه برد ؛

به تمامي درختان از ريشه رميده آفتاب نديده و به خاک افتاده و به گلهاي خزان زده غم در پائيز روئيده گفت :

باورتان باد ، من باغبانم ...

                                                                    « مسخره اش کردند »

 

به دريا پناه برد ؛

به آرامش هاي سرشار از سختيها و مشکلات مرگبار وربسته تبدار سواحل به قايق هاي بادبان گم کرده گفت :

باورتان باد که من بادبانم ...

                                                                   « مسخره اش کردند »

 

به آسمانها پناه برد ؛

قهور عظمت ستاره هاي سياره ساز و زندگي پرداز و هميشه سرزنده و به تمامي ابرهاي خانه بدوش و پراکنده گفت :

باورتان باد ، من اشک از ديده فرو نغلطيده آسمانم ...

                                                                   « مسخره اش کردند »

 

به کتابهاي تأليف نشده پناه برد ؛

گفت : من نه باغبانم ، نه بادبانم و نه از ياد رفته سرشک ديده آسمان ، بلکه :

متن روي کار نيامده يک داستانم .

                                                                  « مسخره اش کردند »

 

سر آخر به خودش پناه برد ؛

                          گفت : باورت باد که من همان بهرنگ تنهايم و گريست .....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 1:47  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

پائیز آمد ...

به نـام او که مــوسيقي کيهاني را عاشقانه

 مي نوازد

 

پاييز اومد ، با تمام رنگهاش با تمام زيباييهاش . خيلي آروم تو شهر قدم گذاشت . پاييز اومد ، پاييزي که دوست داشتني بود ، پاييزي که تموم رنگهاش خاطره بود ، اما اينبار تنها اومد ، تنهاي تنها ، انگار مي دونست نمي تونم صداي قدم هاش رو تو کوچه پس کوچه هاي دلم تحمل کنم ؛ مي دونست نمي تونم صداي خش خش برگهاي زرد بي گناه آرزو هام رو زير پاهاي وحشيش بشنوم ، پاييز اومد و باز از اين همه رنگ دلم گرفته . کاش پاييز همونطور که نگاهت رو از من گرفت مي تونست يادت رو هم از من بگيره ، کاش جاي آرزوها ، خرمـن خاطـراتم خاکستـر مي شد ؛کاش بناي عظيم غرورم را با نگاهي ويران نمي کردم که حالا زير اين آسمون خاکستري بر سر خرابه هاش اشک حسرت ببارم ، حالا که اينطور سر جنگ داري به کي تکيه کنم ؟ حالا که سکوت ، مهمون تنهاييم شده  چطور بگم داري اشتباه مي کني ؟ ديگه اشک هم قدرت برداشتن اين بغض سنگين و نداره . اين روزها حتي خاطرات خوش هم به دلم زخم مي زنند و تو .... . تو که هنوز نتونستم دلم رو از نــگاهت پس بگيرم . تو که از هــمه چيز بي خبري و فقط دلم رو زخم مي زني تو که ....  

کاش مي تونستم يه دل سنگي مثل آدمهاي ديگه داشته باشم تا جاي خالي دلم رو حس نمي کردم  ، اونوقت مي تونستم حرفهات رو قبول کنم . اونوقت ديگه به خواست تو عذاب نمي کشيدم . اگه تو منو لايق عذاب مي دوني حرفي ندارم . گاهي شک مي کنم  اوني که نگاهش خورشيد آسمونم بود اوني که کلامش آرامش دنياي من بود تو بودي ؟؟؟ پس چرا حالا .... .حالا بيشتر از هر چيز منتظر بارونم تا هق هقم رو پشت هق هق اشکهاش پنهون کنم . حالا من يه پاييز واقعي مي خوام تا با اشکهاش تموم پيکرم رو بپوشونه اونوقت من و پاييز يکي مي شيم ، مست از بوي خاک بارون خورده و خيره به کوچه هايي که تک و تنها زير اشکهامون تو سياهي شب گم مي شن . خوب مي دونم اين حــرفها ديـگه بيهودس . مي دونم ديگه هيچ وقت نمي تونم تو شهر چشمات قدم بزارم . کاش مي دونستي رفتنم رو نمي خواستم . کاش همون وقت که هنوز مسافر شهر چشمات نشده بودم چشمـات رو به روم مي بستي . کاش همون وقت که لبخند رو گوشه لبات ديدم چشمامـو مي بستم . حالا چه کنم که آسمونش هميشه باروني مي شه اين گريه ها و اين بغض هميشگي ديگه برام شده عادت . دل کندم از شهري که مال من نبود رفتم که تو سياهي شبها گم نشم رفتم که خيال همه رو راحت کنم رفتم که ديگه هيچ وقت نباشم رفتم که ديگه هيچوقت دل مهربونت رو زخم نزنن . بايد مي رفتم راهي جز رفتن باقي نبود بودنم فرياد خاموشي بود که فقط بغض و اشک به من  هديه داد . حالا تک و تنها تو خزوني که زود تر از هميشه به دلم پا گذاشته که گلهاي حسرت که  زير برگهاي خشک و زرد آرزو هام سر در آوردم خيره مي شم . من اولين رهگذر اين جاده نبودم و آخرين هم نشدم ثانيه ها رد پاها رو پاک مي کنند طوري که انگار هرگز کسي ازين جاده گذر نکرده بود ...

 سقوط يک برگ از شاخه درخت يعني پاييز ... پاييز يعني قصه اي از غصه لبريز ...  پاييز يعني اوج هنر ... سقوط برگي در تنپوش زرد ... پاييز معني طعم وداع لبريز از باران هاي بي تپش ... لبريز از شوق رفتن ... چشماني گره خورده به راه
حتي ساده ترين تفسير آه ... پاييز فصل اوج خوشبختي زيبا ترين نگين ... نگاه منتظر برگ روي زمين ... پاييز يعني تنپوش زيباي من ... پاييز يعني شوق پر کشيدن از زندان تن ... و چه حس زيباييست آرامش ... در عين بودن ... در حين زيستن ... بين تنگناهاي زندگي ... در کنار تو ... يعني هيچ بودن ...

حرفها كه تكراري ميشوند ، غصه ها كه عادي مي شوند ، شعرها كه بي صدا مي شوند وقتي كه حتي اتفاقها معمولي مي شوند ، بارانها از سر تكرار مي بارند و بهارها از سر عـادت گل مي كنند وقتي همة روزهاي تقويمت مثل هم مي شوند ، شنبه با جمعه فرقي نمي كند ، زمستان با بهار ، امسال با پارسال وقتي به آسمان يكجور نگاه مي كني ، به خودت يكجور نگاه مي كني ، و حتي به خدا و مي خواهي زندگي را سخت نگيري تا زندگي بر توسخت نگيرد ، و لحظه ها روال عادي خودشان را داشته باشند ، بهار هر وقت دلش خواست بخندد و زمستان هر وقت خواست دلش بگيرد ،
آن وقت مثل سنگريزه اي در دل كوه گم مي شوي بدون آنكه
كمترين اثري بگيري يا كمترين اثري ببخشي مثل يك روز بي خاطره به پايان مي رسي بدون آنكه حتي لحظه اي در حافظه اي ثبت شده باشي اما به خاطر خدا هم كه شده اينقدر مثل مرداب در خودت غرق نشو و كمي هم جرأت دريا شدن داشته باش .

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 1:43  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

آیا ...

اي کاش بغض من هم چون بغض ابر مي ترکيد ، اشکهايم را که نديد ... شايد صداي ترکين ،

 صداي شکستن غرورم را مي شنيد ...

انکار ؛ واقعيت ها تغيير ناپذيرند . آنچه که تو تغيير ناميي ، انکار واقعيت بود . گفتم اگر چشم

بازکني ، اگر واقعيت را ببيني ، آن را انکار نخواهي کرد و تو حتي چشمان خود را انکار کردي ... !

اسير ؛ براي فرار از غم غروب هنگامم ، براي علاج بغض عصر اندامم ، خورشيد را گرفتم در

 قفسي گذاشتم در اتاقم ، تا هميشه روز باشد بي غروب دلگير ...

نگاه خورشيد را غم گرفت ، صورتش خون مرده شد ، چون غروب و من باورم شد غم من ، بغض

 من ، همه دلتنگيهايم ، از اسارت است نه از غروب ...

بازي زندگي ؛ کودکي رفت ، بازيچه ها را فراموش کردم و بازي شروع شد ، بازيچه من بودم ...

پرواز ؛ پرنده کوچک من پرواز زندگي توست ، بالهايت را انکار مکن .

با تو ؛ بي تو نمي خواستم تنها باشم ، با تو اما تنهايي را مي خواهم .

آل مويه ؛ سلسله اشکانيان چشمانم هيچگاه منقرض نخواهد شد ، من از تبار آل مويه ام ،

 دلتنگي ها حاصل دل بستگيهاست

الماس ؛ از ميان خاتراتت همه را دوست ميدارم . الماس بدرد نخور در دنيا نيست .

بيراهه ؛ تمام راه به تو فکر ميکردم ، بخودم آمدم بيراهه رفته بودم ...

هيچ کس نمي تواند با دوست داشتن من کار خيري براي من انجام دهد ، به من خير بزرگ

وقتي رسيده که مدم کاري کنند که من دوستشان بدارم  و اين کار آسان نيست .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 1:35  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

رفت که رفت ...

هي نشين غصه نخور رفته که رفته

                                          اگه دوست داشت نمي رفت اوني که رفته

هي نشين چشم به راه رفته که رفته

                                         اگه عاشق بود نمي رفت اوني کــــه رفته

بي خيالش مگه چند سال تو جووني

                                         بي خيالش مگه چند ســــال تو مي موني

بـي خــيالش اينا رسـمه روزگــــار

                                        هــمشون کار خـــداست حکــــمتي داره

ياد حرفاي قشنگش مي دونم مثل يه داغه

                                        اون دلت خيــلي گرفته شده قلبت پاره پاره

اون که رفته ديگه رفته ديگه اون دوستت نداره

                                         ديگه دست بردار عزيزم برو سوي عشق تازه

هيچکسي نمي دونه توي دلت چي مي گذره

                                        حرفات اندازه ي کوه پر غروري  خيلي ساده

اون که رفته ديگه رفته ديگه برگشتن نداره

                                        اگه دوست داشت نمي رفت حتي واسه يه لحظه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 1:29  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

به من ياد بده ...

پروردگارا ؛

به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير بدهم ...

دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم تغيير دهم ...

بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم ...

و مرا فهم ده تا متوقع نباشم که دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 1:28  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

نبود نيستی ...

اي کاش در جهان سه چيز وجود نداشت ؛

عشق ... غرور ... دروغ

زيراکه ديگر انسان ها از روي عشق ، مغرور نمي شدند و دروغ نمي گفتند .

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 1:27  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

خندیدن نابجاست ...

پرسيدم از اشک که سرچشمه ات کجاست ؟

ناليد و گفت : سر زکجا « چشمه » از کجاست ؟

لبخند زد ، لب نديده قلبم که پيش عشق ...

هر وقت دم ز خنده زد ، گفت نابجاست !

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 1:26  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

صدای طبل نابودی ...

طبال بزن ، بزن که نابود شدم ...

                                             بر تار غروب زندگي پود شدم ...

عمرم همه رفت خفته در کوره مرگ ...

                                           آتش زده استخوان بي دود شدم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 1:25  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

آنها دروغ می گويند ...

 

اين دنيا پر از صداي پاي مردماني است ...

 

همچنان که تو را مي بوسند در ذهن خود طناب دار تو را مي بافند و چه صادقانه دروغ  مي گويند ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 1:25  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

قطعه گم شده...

روزها گذشت تا يک روز ، کسي آمد که با ديگران فرق داشت .

قطعه گم شده پرسيد : " از من چه مي خواهي ؟ "

_ هيچ

_ به من چه احتياجي داري ؟

_ هيچ

قطعه گم شده باز پرسيد : تو کي هستي ؟

_ دايره بزرگ گفت : من دايره بزرگم .

قطعه گم شده گفت :

" به گمانم تو همان کسي هستي که مدتهاست در انتظارش هستم شايد من قطعه گم شده تو باشم "

دايره بزرگ گفت : اما من قطعه اي گم نکرده ام و جاي براي جور درآمدن تو ندارم .

قطعه گم شده گفت : " حيف ! خيلي بد شد . چقدر دلم مي خواست با تو قل بخورم ... "

دايره بزرگ گفت : تو نمي تواني با من قل بخوري . ولي شايد خودت بتواني تنهايي قل بخوري .

_ تنهايي ! ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 22:39  توسط   | 

چه می گویند بزرگان ...

کسی شايسته آزادی است که هر روز بتواند به هوس های خود چيره شود . (گوته)

اگر از انسان اميد و خواب گرفته شود بدبخترين موجود روی زمين است . (کانت)

چنان باش که بتوانی به هر کس بگوئی مثل من رفتار کن . (کانت)         

برای دوستت يکدفعه تمام محبتت را ظاهر مکن زيرا هر وقت اندک تغييری مشاهده کرد تو را دشمن می دارد . (سقراط)

در عالم دو چيز از همه زيباتر است : آسمانی پر از ستاره و وجدانی آسوده . (کانت)

آنان که زندگی را بستری از گل های سرخ می دانند هميشه از خارهای آن شکايت دارند . (ويليام وايت)

چشمان زيبای اشکبار از لبخند ظاهری زشت، زيباتر است . (کامپ پل)

عشق تنها مرضی است که بيمار از آن لذت می برد . (افلاطون)

اگر سخن چون نقره است خاموشی چون زر پر بهاست . (افلاطون)

حقيقت واقعی در سکوت نهفته است . (پيکاسو)           

باران هم روی ظالم مي بارد و هم روی مظلوم، ولی بيشتر روی مظلوم می بارد زيرا ظالم چتر مظلوم را ربوده . (بن)          

 عوض اينکه به تاريکی لعنت بفرستيد ، يک شمع روشن کنيد . (کنفسيوس)

هيچکس جز خود ما مسؤل بدبختی ها و يا خوشبختی های ما نيست . (بودا)

حيوان به پايش بسته می شود ، انسان به قولش . (مثل انگليسی)

آيا خودت با وفا هستی که انتظار وفا داری ؟ (مثل افريقايی)

بزرگترين اشتباه تصحيح نکردن اشتباه است. (کنفسيوس)

افتادن در گل و لای مهم نيست ، ننگ در اين است که در همانجا بمانی . (مثل آلمانی)

آنکه درباره همه چيز می انديشد ، درباره هيچ چيز تصميم نميگيرد . (مثل چينی)

درباره هر چه ميگويی فکر کن ، ولی هر چه را فکر ميکنی نگو . (مثل هندی)

صبح مادر حرف هاست و شب مادر انديشه ها . (مثل ايتاليايی)

هيچ چيز بد يا خوب نيست ، فقط انديشه ما بدی و خوبی و سعادت و شقاوت را

مي آفريند . (شکسپير)

هر کس که با نادانان درآويزد، آبروی خود ريزد . (سعدی)

برای فرار از آتش وارد دود مشو . (مثل آذربايجانی)

بگذار کسی که سردش هست آتش را خاموش کند . (مثل اسکاتلندی)

مشورت با هزار کس  کن  راز خود را  با هيچکس مگو . (دهخدا)

با کسی مشورت کن که گريه ات بيندازد نه با کسی که تو را می خنداند . (مثل تازی)

تا خودت ناخن و انگشت داری گره کارت را باز کن . (مثل فيليپينی)

هر چه آرزو هايت کمتر باشد محدوديت هايت کمتر است . (؟)

اگر يه خر بوست کنه بهتر از اينه که يه بوس خرت کنه! . (مثل چينی)

 کم رنگ ترين جوهرها از قوی ترين حافظه ها هم برترند . (؟)

خطرناکترين دشمن ما صميمي ترين دوست ماست ، زيراکه تمام اسرار ما را ميداند . (؟)

وقتی مرد غم داره ، يه دنيا درد داره . (بهروز وثوقی)

 مرد وقتی مرده که آزاد باشه . (بهروز وثوقی)

 

                     جبران خلیل جبران

 

کسي که نمي تواند ارباب را ببيند تملق نوکر را مي کند . ( آلماني )

کسي که مزه بدبختي را نچشد نمي تاند از نيک بختي لذت ببرد . ( گرجستاني )

کسي که (( کم )) را تحقير کند ، بزودي براي (( خيلي زياد )) خواهد گريست . ( شيليايي)

مردم به سگي که دائم عوعو مي کند ، توجهي نمي کنند . ( عربي )

غرور نقابي است که انسان بر روي معايب خود مي کشد . ( ايتاليائي )

فقط کفش ميداند ، جوراب سوراخ است يا نه . ( امريکائي )

قبل از ورود ، فکر خروج را بکن . ( عربي )

زندگي را هر طور ناه کني ، آنگونه زيباست . ( گوته )

بسيار کسان هستند ه نمي دانند که نمي دانند . ( سقراط )

غير ممکن تنها براي کساني وجود دارد که ناتوانند . ( ژول ورن )

براي شاد کردن ديگران آرزو هايشان را بفهم . ( اپيکور )

از پيروزي تا سقوط ، فقط يک قدم فاصله است . ( بناپارت )

فصيح ترين زبان ، عمل است . ( مارلو )

دوستي که شما را درک کند ، شما را مي سازد . ( رومن رولان )

انسان مجموعه اي از آنچه که دارد نيست ، بلکه مجموعه است از آنچه هنوز ندارد ، اما

مي تواند داشته باشد . ( ژان پل سارتر )

دلگيري هايت را بر روي شن بنويس و محبت ها را بر روي سنگ . ( فرانسوي )

دردناک ترين زخم دنيا ، جراحتي است که به وجدان وارد . ( جان ايس لارگ )

بخشيدن دوست ، انتقام ملايم از اوست . ( ؟ )

روي خوش ، ويزاي ورود به کشور دلهاست . ( ؟ )

خوشبختي فقط يک تعريف دارد و آن باور داشتن خوشبختي است . ( ؟ )

سخن گفتن يک نوع احتياج است ولي گوش دادن هنر . ( ؟ )

هيچ مسئوليتي در جهان بزرگتر از انسان بودن نيست . ( آلبرت شوايتزر  )

به جاي زندگي در گذشته و آينده ، در اکنون زندگي کن  و جذابيت لحظه ها را احساس کن . ( لئوبوسکاليا )

سعي هر کس به قدر همت اوست . ( ؟ )

حقيقت ، دفتر زمان است . ( ؟ )

قايق محبت حتي بر کوه هم صعود مي کند . ( ؟ )

کسي که تهديد مي کند هميشه مي ترسد . ( ؟ )

براي کشتي شکسته هر بادي مخالف است . ( ؟ )

بادبادک هميشه در اوج نخ خود را پاره مي کند . ( ؟ )

خشم مثل باران است که بر روي هرچه که فرو مي ريزد اول خود را مي شکند . ( ؟ )

اگر عقل خالي هم مشل شکم خال قار و قور مي کرد بيشتر به فکر خود بوديم . ( ؟ )

شنا کردن در جهت جريان آب از ماهي مرده هم بر مي آيد . ( ؟ )

هر کسي که بدنيا مي آيد گريه کردن را بلد است ، پس خنديدن را به او بياموزيم . ( ؟ )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1384ساعت 14:47  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

چه ارزشی دارد ؟...

براي فهميدن ارزش ده سال :   از زوج هاي تازه طلاق گرفته بپرس .

براي فهميدن ارزش چهار سال :   از فارغ التحصيل دانشگاه بپرس .

براي فهميدن ارزش يک سال :   از دانش آموزي که در امتحانات  رد شده بپرس .

براي فهميدن ارزش نه ماه :   از مادري که نوزاد مرده به دنيا آورده بپرس.

براي فهميدن ارزش يک ماه :   از مادري که نوزاد زود رس به دنيا آورده بپرس .

براي فهميدن ارزش يک هفته :   از سر دبير يک روزنامه هفتگي بپرس .

بري فهميدن ارزش يک ساعت :   از عشاقي که در انتظار يکديگر به سر مي برند بپرس .

براي فهميدن ارزش يک دقيقه : ازکسی که قطار يا هواپيما را از دست داده است بپرس .

براي فهميدن ارزش يک ثانيه :   از باز مانده يک تصادف بپرس .

براي فهميدن ارزش يک دهم ثانيه :   از شخصي که در المپيک مدال نقره آورده بپرس .

براي فهميدن ارزش يک دوست :    از کسي که آن را از دست داده بپرس .

                      بسوز و بساز با این زمان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1384ساعت 14:46  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

من میمیرم اگه ...

..؟.. :  آيا من رو قشنگ ميدوني؟
بهرنگ :  نه
..؟.. :  دلت مي خواد تا ابد با من بموني؟
بهرنگ :  نه
..؟.. : اگر تركت كنم ، گريه مي كني؟
بهرنگ :  نه

.

.

.

.

..؟.. خيلي ناراحت شد ...
وقتي خواست از پيش بهرنگ بره ، بهرنگ دستش رو گرفت و گفت :
تو قشنگ نيستي بلكه زيبايي ....
من نمي خوام تا ابد با تو بمونم . من نياز دارم كه تا ابد با تو باشم ....
و اگر تو بري من گريه نمي كنم .... من ميميرم ................

به هم که می رسيم سه نفريم ...

من ... بوسه ... تو

از هم که جدا می شويم چهار نفريم ...

تو و تنهايي ... من و عذاب

 

 

             

 

             

 

             

 

             

 

             

 

 

 

 

 

     

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1384ساعت 14:42  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

کجاست آن گمشده من ؟

به ديار اقاقي ها راه مي پيمايم و در سکوت زنبق به دنبال نشاني گمشده ام مي گردم .... اما زنبق نگـاهش را از من مي گيرد گويي شرم دارد از بازگويي حقيقت .... به آلـوچه هاي وحشي سري مي زنم اما آنها نيز از شرم سرخرنگ شده اند و در سکوت خويش مي ميرند .... در اين سکوت مرگبار که قلبم را سخت مي فشارد از که نشان تو را بگيرم ؟؟؟ سر راهم گويي درختان شاخه هايشان را گره مي زنند تا راهم را ببندند به سختي راه مي گشايم و در پي تو ندا سر مي دهم اما گويي درختان صداي مرا در چند قدمي ام مانع مي شوند که مباد به تو برسد . به همان جوي قـديمي مـي رسم امـا نگاهش را از من مي گيرد و از شرم گل آلود مي شود .... به چنار پــير مي رسم نشاني تو را مي پرسم اما او نيز روي بر مي گرداند و مي بينم که انگار روي تنه خشک چنار اسم من از کنار اسم تو خط خورده است . گذشت زمـان را بهانه مي کنم و دوباره مشتاق تر در پي تو راه مي پيمايم . آخر من تنها گل تو بودم آخر خودت هميشه مي گفتي تنها عشقت هستم خودت مي گفتي من با هــمه ..؟.. هاي دنيا فرق دارم مي گفــتي ..؟.. را با دنيـــا عوض نمي کـــني مي گفتي ... کاش تو را نمي ديدم ، کاش تو را نمي يافتم و کاش تو را براي هميشه گم کرده بودم .... نشانت را که يافتم سر وعده گاه قديمي مان ، تو را ديدم که گلي ديگر را مي بويي و حال راز آن شرم را دانستم و حقيقت اين بود :

« که تو حرمت عشق مرا شکستي »

زندگیمو ازم گرفتی لامذهب بی دین

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آذر1384ساعت 0:10  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

صبور نيستم ...

سهراب ميگه « زندگي رسم خوشايندي ست » اما من ميگم « زندگي رسم خوشايندي نيست » و کاملاً اين موضوع رو قبول دارم که « زندگي بال و پري دارد به وسعت مرگ » حالم بده ... خيلي بد .... « آه خدايا چگونه تو را گويم / کز جسم خويش خسته و بيزارم » . خيلي خسته ام طبق معمول همه ناراحتي ها و دردها رو به تنهائي به دوش مي کشم ... ديگه از اين همه صبر خسته شدم ... ديگه حوصله هيچ چي رو ندارم ، مخصوصاً زنده بودن و زندگي کردن . نميدونم کي از اين جهنم راحت مي شم ... من ديگه اون بهرنگ ( رامتين ) صبور و پر طاقت نيستم ... دارم مي ميرم .......           دیگه طاقت ندارم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آذر1384ساعت 0:9  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

کمکم کنید

حالم بده  ... خيلي بد  ... دارم ميميرم ... واسم دعا کنين ... اگه مي مردم خيلي بهتر بود آخه ديگه مجبور نبودم تصميم به اين سختي بگيرم ... خيلي سخته ... خيلي ... نميدونم بايد چه کار کنم ... نمي دونم ...

  

الان که دارم اين مطالب رو مي نويسم حالم اصلاً خوب نيست احساس مي کنم توي تاريکي گرفـتار شدم و به هر طـرفي که مـي رم با ديوار روبرو مي شـم . لحـظات خيلي ســـختي رو مي گذرونم الان تنها حرفي که ذره ذره وجودم فرياد مي زنه اينه : « کاش لحظه مرگم امشب بود ... » . حالم خيلي بده هيچ وقت به اين بدي نبودم ... اين روزها خيلي بهت احتياج دارم اما تو مثل هميشه نيستي ... امروز عصر رفتم بيرون طبق معمول تنهاي تنها ... بارون نم نم مي باريد و صداي کلاغ هاي سياه و غمگين هم شنيده مي شد دلم خيلي گرفت دلم مي خواست راحت اشک بريزم و فرياد بزنم اما ديگه حتي چشمام هم منو ياري نمي کنن ... الان هم خيلي دلم گرفته يه چيزي توي دلم سنگيني مي کنه يه چيزي که باعث مي شه نفس کشيدن واسـم سخت ترين کار دنيا باشه .... حالم بده .... خيلي بد .... احساس ميکنم تبديل به يه سايه شدم .... پوچ پوچ ... توي ذهنم پر از سوال بي جوابه ... نمي دونم چرا اينطوري شد ... نمي دونم ....

 

                       « من و تو آن دو خطيم ، موازيان ناچاري

                                           که هر دو باورمان زآغاز به يکديگرنرسيدن بود »

 کمـــــــــک کنید ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آذر1384ساعت 0:8  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

ای کاش ...

 

من و تو تا نفس باشه من و تو

من و تو تا قفس باشه من و تو

من و تو حرفمون حرف هوس نيست

اگر هم از هوس باشه من و تو

 

    کاش تمام زندگيم

                       تکرار لحظه هاي با تو بودن بود

 

وقتي در کنارت هستم ، در دل به خود وعده مي دهم که به تو خواهم گفت ، اما نمي توانم و ديدار بعد را بهانه مي کنم و باز ديداري ديگر و بهانه اي ديگر و من نمي توانم حقيقت را به تو بگويم . عشق ِمن ! بگذار ميان ديدارهايمان باقي بماند که چقدر دوستت دارم . شايد اين را هرگز به تو نگفتم : وقتي کسي به حرفهاي دلم گوش نمي سپارد ... وقتي در بين اينهمه آشنا تنها و غريبم ... وقتي شانه اي نيست تا سر بر آن نهم و اشک ريزم ... تنها آغوش توست که مـرا آرام مي کند .... عزيزترينم من در تمام لحظاتم به انتظار تويي مي نشينم که توانسته اي تمام قلبم را تسخير کني و هنوز بعد از مدتها قلب مرا بلرزاني اگر تو با من باشي ديگر تنهائيم را نخواهم گريست .... زيرا ديگر تنها نخواهم بود ... وقتي تنها من در قلبت باشم تمام دنيا را خواهم داشت ... و من با تو خوشبخت ترينم ....دوستم داشته باش

Please say that you will remember me

I pray the dreams we share together

will shin on your memory

I may not always tell you

but I want you to know

I love you much more than words can even show

Yet, I feel you closer than the air around me

Remember, I love you

More than anything in this world.

I wish I could tell you how I feel

Then, maybe, you'd know my love for you is real

so,dont forget my love for you

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آذر1384ساعت 0:7  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

تا هستيم بايد باشيم

تا هستيم بايد باشيم ، و براي بودن بايد دوست داشت ، و براي دوست داشتن بايد ، عشق ورزيد ، و براي عشق ورزيدن بايد من را ، تو را ؛ را به فراموشي سپرد و در هم خلاصه شد

خواستم هديه اي برايت بفرستم به خود گفتم زيباترين چيزها را خواهم فرستاد .

گل گفت مرا بفرست تا مظهر زيباترين زيبائيها باشم .

شمع گفت مرا بفرست تا مرز سوختن را پيش گيرم .

پروانه گفت مرا بفرست تا دورش بگردم .

خار گفت مرا بفرست تا برنده دل بدخواهانش باشم .

نگران بودم ...

ناگه دل آمد و گفت : مرا بفرست تا مونس تنهائي اش باشم .

پس دل را براي تو ، براي وجود مهربان و دوست داشتني تو ، براي چشمهايت که تنها نگاهي را دارند که به من آرامش مي بخشند و مي شود دنيايي حرف با آنها زد هديه مي کنم ...

اين دل را از من پذيرا باش ! اين دل ، تنها و تنها در آغوش تو آرامش را درک خواهد کرد . من گذشته را رها کردم و به فراموشي سپردم تا بتوانم دست در دست تو امروز را زيبا بنا کنم و فردا را زيباتر .... آري سخنت چه زيبا بود : هنگامي که ما يکديگر را داريم و با هم هستيم عشق ما آنقدر مقدس و پاک است که غم ها و مشکلات رنگ مي بازند و ما در مقابلشان خواهيم ايستاد . ما براي هم تکيه گاه هاي محکمي هستيم وخواهيم بود .... هر چيز بهائي دارد و عشق بالاترين بها را داراست .... ما هر دو اين بها را پرداخته ايم پس ديگر هيچ ترسي نخواهيم داشت ... امروز زيباست و آينده زيباتر .... خداوند را تحسين مي کنم و هزاران بار شکر به خاطر خلق انساني که توانسته قله قلب مرا فتح کند ....

                                                                             خداوند عشق نگهدارت !

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آذر1384ساعت 0:6  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

گریه در خنده

چه غمگينانه ميپيچد درون کوچه قلبم

صداي تو که ميگفتي به جز تو دل نميبندم

فريب وعده هايت را ندانستم ولي اکنون

به ياد خنده هاي تو ميان گريه ميخندم

شکست قبلم ، هیچ کس صدایش نشنید

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آذر1384ساعت 0:5  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

برای تو

اولين بار که خواستم تورو ببينم .... وااااااااااااااااااااااااي ٬ تو دلم کوه آتشفشان بود .... اگه روز اول ميدونستي که اينجوري ميشه ٬ اصلآ خودت رو نشون نمي دادي وقتي که ديدمت و وقتي که باهات حرف زدم ٬ انگار دارم با فرشته خدا حرف ميزدم .... از اون روز همش تو فکر اينم که هديه اي بهت بدم که لايقت باشه عشق گفت منو هديه کن ٬ گفتم تو لياقت او را نداري ، دل گفت منو هديه کن ٬ گفتم تو در برابرش پشيزي بيش نيستي ، نفس گفت منو هديه کن ٬ گفتم تو در برابرش اندک نسيمي هستي ، جان گفت منو هديه کن ٬ گفتم تو ارزش يک نفس او را هم نداري ، زندگي گفت منو هديه کن٬ گفتم که تو را او به من هديه کرده ٬ مگر ميشود هديه را برگرداند .... روح آمد گفت منو هديه کن گفتم روح من اوست ٬ چگونه خودش را به خودش هديه کنم ... گوهري گفت منو هديه کن ٬ گفتم تو سنگي بودي که دست تقدير تو را اينگونه کرد ٬ نه تو هم بي ارزشي ، اشک آمد و گفت منو هديه کن من آه عشقي هستم که از ضلال ترين آفـريده خداوند يعني دل برآمدم ٬ در سرماي تميز عشق به قطره اي تبديل شدم ٬ در برق يک نگاه عاشقانه و پاک درخشيدم ٬ به روي گونه اي مجنون غلطيدم و به روي شانه او چکيدم ....  آري اشک بهترين هديه اي است که برايت ميفرستم ... براي تويي که کل زندگي من را در يک کلمه خلاصه کردي .

 

                                                                ..؟.. :

                                                                    اشک من تقديم تو باد

 

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آذر1384ساعت 0:4  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

ستاره من تويی !!!

يادت مياد اون شب بهم گفتي اسم يک ستاره رو گذاشتم ..؟.. باهاش حرف ميزنم ....

حالا ميخوام من يه چيزي بهت بگم وقتي که از تو دورم ٬ انقدر دلم ميگيره و غمگين ميشم که   ستاره هاي آسمون دلشون ميشکنه مييان پايين ٬ دورم رو ميگيرن و دلداريم ميدن منم خيلي دلم ميخواد رو يک ستاره اسمت رو بذارم و باهاش حرف بزنم ولي .... هيچ ستاره اي رو نميبينم کـه لـياقت داشته باشــه اســم قــشنگت رو روي اون بــذارم و باهــاش صحبت کنم ....   اصـلاً ميدوني چيه ؟؟؟؟؟

عشق من يکي هست و هيچ مخلوقي نميتونه مثه اون باشه واسه من ... پس رامتين ( بهرنگ ) ميخواد حرفاي دلش رو فقط بخودت بگه ....

                                                                راستي يه چيزي يادت نره

                                                                   ..؟.. خيلي مي خوامت ...

 ریشه در قلبم بذار...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آذر1384ساعت 0:2  توسط  رامتین ( بهرنگ )  | 

خیلی تغییر کردی مهربونم ...

عشق ِمن ! ..... مهربونم !

از آخرين باري که ديده بودمت تا الان خيلي تغيير کردي ... خيلي ....

اونقدر که وقتي کنارت بودم وقتي حرفات رو مي شنيدم احساس مي کردم .... چقدر بچه ام .... چقدر در مقابلت حقير هستم .... و تو چقدر روح بزرگي داري .... باورت مي شه ؟ براي اولين بار احساس کردم چند سال ازت کوچکترم . حرفات رنگ و بوي ديگه اي داشت .... نمي دونم اما .... احساس مي کردم توي اين مدت که از هم بي خبر بوديم انگار تو چند سال بزرگتر شدي و من چند سال کوچکتر .... اونقدر عاقلانه و محکم و مطمئن حرف مي زدي که من واقعاً کم آوردم .... از اينکه بعد از خدا تو رو دارم .... از اينکه تکيه گاهي مثل تو دارم خدا رو هزار مرتبه شکر مي کنم .... از اينکه تو رو دارم ، کسي که از خودم خيلي محکم تره و در کنارش احساس امنيت و آرامش ميکنم واقعاً خوشحالم .... دوست داشتني من ! از تمام ثروت دنيا يه قلب دارم که اونهم پيشکش مهربونيات .... گرچه مي دونم لايق تو نيست .... فقط بدون ، براي تو خالصانه ترين احساسات و تموم صداقت من هم کمه .... تمام ِهستي من تقديم محبت و حرمت آنچه بين من و توست .

عشق ِمن ! بيا حالا که اين حکايت رو با هم شروع کرديم هيچ وقت تمومش نکنيم ... من زندگي رو با همه چيزش دوست دارم فقط چون تو رو دارم .... مي دونم زندگي هميشه بر وفق مراد نيست پس اگه هزار و يک مشکل هم پيش بياد وقتي ما خدا رو داريم وقتي همديگرو داريم ديگه چي مي خواهيم مي تونيم تموم مشکلاتمون رو حل کنيم وقتي ما با هميم ديگه هيچ رنجي نداريم هيچي ....

مي خوام بدوني اگه تو بخواي .... اگه من بخوام .... اگه ما بخوايم .... همه چي مي شه .... مطمئنم که خدا هم مي خواد اگه نمي خواست خودت مي دوني چه اتفاقهاي بدي ممکن بود بيفته مگه نه ؟؟؟

مطمئنم که به اون چيزي که مي خوايم مي رسيم .... من تمام اين موهبتها و قلبي که به عشق ِتو مي تپه رو با تموم دنيا هم عوض نمي کنم .... تنها چيزي که از بودن با تو مي دونم اينه که دوسِت دارم و مـي خوام تا ابد کنارم بموني و تمـام زندگيم در وجـود تو خلاصه شده .... کاش مي تونستي بفهمي که چقدر عاشقت هستم .... کلمات قادر نيستن احساس واقعي من رو خيلي خوب بيان کنـن .... يعنـي احساسم اونـقدر شـديده که نمـي تونم توصـيفش کنم .... واقــعاً نمي تونم .....

هرچيزي رو که ازم خواستي بهت قول مي دم بهش عمل کنم .... اين تنها کاريه که مي تونم عشقم رو بهت ثابت کنم ....

من مي خوام من و تو هميشه با هم بمونيم

اونقدر عاشق که ندونن ديوونه کدومِمونيم

وقتي تو ، بدون هيچ توجهي توي انديشه ام زندگي مي کني ، وقتي ساده و صبور ، مرا وادار ميکني که کودک اميد را بزرگ کنم .... وقتي براي زندگي ، صفاي وجودت را فرش مي کني و مهرت را گرماي زندگي ، وقتي با تمام وجود از دوست داشتن برايم حرف مي زني .... به اوج ِ بودن مي رسم ، اوج ِلحظه هاي سبز ، و اوج ِ پاکي انديشه .... 

 دوستت دارم ، برای همیشه

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آذر1384ساعت 0:1  توسط  رامتین ( بهرنگ )  |