تقديم به ...
مي خوام بدون مقدمه شروع کنم . حرف هاي دلمو به اوني که خيلي دوستش دارم تقديم کنم. بنويسم بنامش.... به يادش .... برايش .... و بعدش بگم .... فدايش!!!!
راستي! مي دونين اون کيه ؟ نمي دونين ديگه .... اونيه که اگه بگم اون رو به اندازه دنيا دوست دارم ، دروغ گفتم ؛ چون من دنيا رو به خاطر اون دوست دارم .
خلاصه بگم: هی ..؟.. دوستت دارم
ساعتها را به روزها گره مي زنم و روزها را به شبها مي بافم . همه لحظات تنهائي ام را در ميان صندوقچه خاطرات مي گذارم و آن را مي بندم . مي خواهم خاطراتم را هديه کنم به آينده ، آينده را هديه کنم به زندگي ، زندگي را هديه کنم به عشق و عشق را هديه کنم به تو !
رامتین (بهرنگ)
+ نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 23:0  توسط رامتین ( بهرنگ )

نام : گمنام شهرت : آواره
شماره شناسنامه : ۵۵۵۵۵ نام پدر: پريشان
نام مادر : گريان نام خواهر : نگران
نام برادر : انتظار نام دوست : بی خيال
غزل : آه درد : به دنيا آمدن
جرم : عاشقی محکوم : زندگی کردن
شغل : عاشق محله : ديار فراموش شدگان
نشانی : شهر صفا – ميدان وفا – بزرگ راه محبت – خيابان آشنائی – چهار راه سرگردانی – کوچه عشق – پلاک بيکران – منزل چشم انتظار
+ نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 22:59  توسط رامتین ( بهرنگ )
|
+ نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 22:58  توسط رامتین ( بهرنگ )
|
+ نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 22:57  توسط رامتین ( بهرنگ )
|
وصيتنامه من ؛
مرا در قبری بگذاريد از قلبم تنگتر و از رويم گشاده تر...
چشمانم را باز بگذاريد تا همگان بفهمند که هنوز چشم به راهم ...
دهانم را مبنديد ، زيرا که هنوز هزاران بغض ناگفته دارم ...
گوشانم را مسدود نکنيد ، چراکه هنوز يارای شنفتن حرف های سنگين را دارم ...
دستانم را از کفنم بيرو گذاريد ، که هنوز منتظر دستگيری هستم ...
در آخر کفشهايي برايم مهيا سازيد تا شايد خود بروم ...
بودنم را هيچ کس باور نداشت
هيچ کس کاري به کار من نداشت
*
بنويسيد بعد مرگم روي سنگ
با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ
*
او که خوابيده ست در اين گور سرد
بودنش را هيچ کس باور نکرد
+ نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 22:55  توسط رامتین ( بهرنگ )
|